بهانه ی زندگی
یه دختر با یه دنیا تنهایی. توی این عالم تنهایی به نوشتن دلخوشه. شاید یه روز نویسنده بزرگی بشه. برای  رسیدن به آرزوش دعا کنید .

پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

امروز ۵ شنبه برابر با دهم فروردین ۱۳۹۱ هجری شمسی است. ما برای داداش جونم نامزد کردیم و همین روزهاست که عقد کنیمشون. از این بابت واقعا؛ خوشحالم و خوشحال. 

تازه منم یکی رو پیدا کردم و یا شاید اون منو پیدا کرده و فعلا؛ در مراحل ارزیابی هستیم.  

شاید این روزها بهترین لحظات زندگی من باشه امید رو در چهره خانواده ام میبینم . ولی دل نگرانم . 

البته دل نگرانی  همیشه هست  و بوده مخصوصا؛ برای ما ها. برای خواهرانم سخت دلواپسم و برای خودم سخت متفکرو امیدوار برای زندگی برادرانم. و آرزوی سلامتی برای مادرجونم که سلامت باشه و خوشی ماها رو ببینه.  ما یعنی خانواده ما راه سختی را برای زندگی انتخاب کرده و یا براش انتخاب کردند ما باید یک ریشه ی ماندنی را برای آینده هامون جا بزاریم .  ( بعدا؛ توضیح بیشتری خواهم داد.) فقط بدونین دوستون دارم خیلی .


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 فروردین ماه سال 1391 توسط مریم

یه مدتی کار دارم حوصله ندارم حتی نیمه شعبان هم تبریک نگفتم. دلم تنگ بود برام دعا کنید این روزها مهم ترین تصمیم را میخواهم بگیرم شایدم هیچ اتفاقی نیفته.


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 5 مرداد ماه سال 1390 توسط مریم
دلم حتی برای خودم هم تنگه تو این مدت که نبودم خیلی سر زدم اما دست و دلم به نوشتن نرفت الان تو مسجد محل ما جشن میلاد امامان است . بهانه ایی شد تا بهتون تبریک بگم. دوستون دارم.


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 25 خرداد ماه سال 1390 توسط مریم
تقریبا" سه هفته ایی هست نه چیزی نوشتم نه کسی خبری از من گرفته تقریبا" توی حال خودم بودم و هستم. آخه امتحانی که براش کلی هزینه و وقت گذاشته بودم برای یه برنامه ریزی نادرست از دستم در رفت و به نا کجا آباد رسید حالا من یک سال و نیم عقب افتادم و باید بدوم تا برسم آخه هیچ چیز مثل این امتحان برام مهم نبود حالام معلوم نیست سال بعد بتونم تا این حد پیش برم یا نه؟ درکم کنیئ حالا وقت یه ساعت رو میدونم ولی فعلا" برنامه ریزی خاصی برای برنامه هام دستم نیومده. هفته قبل خیلی ضربه خوردم امیدوارم زودتز از جام بلند شم. ممنون التماس دعا



نوشته شده در تاریخ جمعه 30 اردیبهشت ماه سال 1390 توسط مریم

چند روزی خودم رو حبس کردم تا به هدفی که برای این ماه و امسالم دارم برسم اما بازی گوشی نذاشت. سه شنبه پیش به بهانه یا بی بهانه به دانشکده زفتم تا کتاب بگیرم از بختم اونجا تعطیل شده بود .  تو راه برگشت به خیلی چیزها فکر کردم .سعی کردم مجسم کنم دوران نه چندان دور دانشکده رو اما خیلی سختی کشیدم و این سختی هیچوقت به شیرینی نرسید هر چند الان یه مدرک دانشگاهی معتبر دارم و خیلی خیلی هم دوستش دارم هر چند در جایی کار میکنم که به مدرک دانشگاه و به آمال و آرزوهام ربطی نداره اما خیلی دوستش دارم هر چند خواسته ی من از دانشگاه جوری نبود که فکرش رو میکردم  هر چند انتظارم از خودم خیلی خیلی بالا بود ولی تنبلی نذاشت یا بهانه هایی که من هر روز برای خودم میساختم .هر چند خیلی سختی کشیدم مخصوصا مسافت و هزینه و بچه هایی که هر کی ساز خودش رو میزد و گروه ما اصلا با هم متحد نبودند حتی برای فارغ التحصیلی وقت نذاشتند اما دوستش دارم درسم رو دانشکده ام را . اما هیچ وقت تلخی و ناراحتی اون روزها از دلم پاک نمیشه شایدم بشه و من خیلی سخت گیرم. هر چی بود مثل یه خواب گذشت هر چی بود خوب بود و راضیم از اینکه این مرحله را به بهای سختی گذراندم. و حالا دوس دارم درسم را ادامه بدم چون نمیتونم قراموش کنم اهدافی رو که میخواستم اما همت من کوتاهه .

خوشحال میشم برام دعا کنید و نظر بدید من چه جوری همتم را بالا ببرم آخه میدونم روزهای سخت دیگه ایی هم در ژیش دارم. ممنونتونم.


نوشته شده در تاریخ شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1390 توسط مریم

کجایی ای دل شوریده ی من

کجائی ای دل دیوانه ی من

بیا برگرد بیا برگرد

ره بس دراز و منزل نیست

تو را در دلها دیگر جا نیست

چقدر اول سالی از خودم سیر شدم دلم برای یه تنهایی و راز و نیاز با خدا تنگه تنگه. میدانم هر روز از اصولی که برای خودم ساخته ام فاصله میگیرم اما ...

خدایا در این تنهایی همدم دل بیقرار من باش.


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 فروردین ماه سال 1390 توسط مریم
باد نوروز وزیده است به کوه و صحرا
جامه عید بپوشند، چه شاه و چه گدا
بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست
نازم آن مطرب مجلس که بود قبله نما
صوفى و عارف از این بادیه دور افتادند
جام مى گیر ز مطرب، که روى سوى صفا
همه در عید به صحرا و گلستان بروند
من سرمست زمیخانه کنم رو به خدا
عید نوروز مبارک به غنى و درویش
یار دلدار! زبتخانه درى رابگشا
گرمرا ره به در پیر خرابات دهى
به سروجان به سویش راه نوردم نه به پا
سالها در صف ارباب عمائم بودم
تا به دلدار رسیدم، نکنم باز خطا                                   امام خمینی(ره)

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 فروردین ماه سال 1390 توسط مریم

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر اللیل والنهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

سلام

سلام

سلام

سلام بر بهار خدا

سلام بر بهار دلها

سلام بر نوروز ما

سلام بر سال ۱۳۹۰

خیلی وقته ننوشتم آخه سیستم خراب بود ولی حالا که سوم فروردین ۱۳۹۰ است با یه دنیا آرزو ی شادی و خوشبختی برای تک تک دوستان چه اونها که میشناسم چه اونها که نمشناسم دارم. دوستون دارم و خوشحالم که یه بار دیگه میتونم براتون حرف بزنم و شما هم برای من. خدا را شاکرم.

واقعا میگم:سال ۱۳۹۰ مبارک باد.


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 فروردین ماه سال 1390 توسط مریم

کسی که طمع را شعار زندگی خود کند خود را کوچک کرده است.

وکسی که گرفتاری خود را آشکار کند خود را خوار کرده است.

و کسی که زبانش را فرمانروای خود کرد خود را بی ارزش نمود.  

امام علی (ع)


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 اسفند ماه سال 1389 توسط مریم

امروز به روایتی سالروز تولد حضرت محمد (ص) تولد امام صادق (ع) بود.

ما پری روز رفتیم خونه ی آبجی کوچکترم و نازنین زهرا(خواهر زاده ام) را توی راه مجبور شدیم که توی ایستگاه اتوبوس شیر بدیم. وای چه روزی بود. دیروزم رفتیم خونه ی خواهر بزرگترم و خیلی خوش گذشت . امروزم به موزه ی شهدا ی شهرمون سری زدیم. خوب بود عالی بود. یاد تمام شهیدان بخیر و خدا رحمتشون کنه.خسته بودم نتونستم که خوب بنویسم . ببخشید. ممنون


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 اسفند ماه سال 1389 توسط مریم

امروز داداش جونم به سفری رفت که منم خیلی دوست داشتم برم. فقط براش  دعا کنید به خواستش برسه.


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم 

 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید : تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشکی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم


نوشته شده در تاریخ جمعه 29 بهمن ماه سال 1389 توسط مریم


نگذاریم این انقلاب به دست نا اهلان و کور دلان بیفتد.

امام خمینی (ره)


من هم از تجمع ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ که کار  میلیونها ایرانی را در ۲۲ بهمن ۱۳۸۹ هیچ کرد غمگینم و از سهم خودم میگویم: وای بر شمایی که آنقدر خود خواهید که حتی بر مردم خود رحم نمیکنید خدا چگونه بر شما رحم کند؟




آنچه هستی هدیه ی خدا به توست.

آنچه میشوی هدیه ی تو به خداست.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 بهمن ماه سال 1389 توسط مریم


آبی تــراز آنیــم کــه بیرنـگ بمیریم


از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم



مـا آمــده بـودیــم تــا مـــرز رسیـدن


همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم



مـا را بکُش و مُثله کن و خـوب بسوزان


لایــق کـه نبودیـم در این جنـگ بمیریم



یک جـرات پیــدا شدن و شعـر چکیدن


بـس بـود کـه با آن غزل آهنگ بمیریم



پای طلب و شوق رسیدن همه حرف است


بــد خــاطره ای نیــست اگـر لنگ بمیریم



تقصیــر کسی نیست که اینگونـه غریبیم


شاید کـه خــدا خواسته دل تنـگ بمیریم



فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد


در غیرت ما نیست که از سنگ بمیریم



هــــرگز نکنم شکـــوه و ناله نه گلایه


الحـق که در این دایره خونرنگ بمیریم



امروز روز ۲۲ بهمن سال ۱۳۸۹ هجری شمسی بود. 

امروز همه آمده بودند: ژیر و جوان و کودک .

انقلاب ما سی و دو ساله شد.

دیشب بانگ الله اکبر بر دل دشمنان تیر دیگری زد.

دیشب حسنی مبارک بعد از سی سال حکومت ظالمانه بر مصر به ناکجا ها فرار کرد.

دیروز عصر عزیزی (برادرم )بعد از تقریبا ۵۰ روز به دیدار ما آمد  و ما را خوشحال ساخت.

دیروز من در اولین همایش مشاعره ایی در شهرم شرکت کردم . هر چند که رتبه ایی کسب نکردم و فقط یک کتاب از نویسنده ی خوب کشورمان (وحید دانا ) بنام زمزمه های تنها نصیبم شد و یک لوح یادبود ولی برایم خیلی ارزش داشت.



نوشته شده در تاریخ جمعه 22 بهمن ماه سال 1389 توسط مریم

سلام. خوبید؟ دلم تنگ شده بود.برای وب و شما و درد و دل کردن.

امروز بیشتر از همه برای عاشورا و محرم و ... دلتنگ شدم.چرا که آیا قسمت بشه سال بعد ما باشیم یا ... نمیدونم. ولی دلم گرفت از اینکه پرچم یا حسین (ع) از خونمون و  کوچمون و محلمون  جمع شد. زنها هر روز روضه ی امام حسین (ع) را میخوندند و ما رو هوایی کربلا میکردند. ولی خوب یه جشن بزرگ داریم اونم پیروزی انقلاب اسلامی ایران عزیز و پر از افتخار ماست. دلم پر میکشه وقتی همه داد میزنند.

الله اکبر لا الله الا الله.

بله ما خون تو رگمون میجوشه حالا ببینین اونها چی بودند و این برای ما افتخاره.امروز یه لحظه فکر کردم کار اونها اینقدر بزرگه که شاید یه روز به انقلاب اسلامی و جنگ هشت سال دفاع مقدس برامون اسطوره بشه .برامون افسانه بشه.(هر چند برای من حالام خیلی عظیم و مقدسه.)امیدوارم تا ظهور آقا امام زمان (عج) ایران اسلامی جاودان بمونی.و میزبان آقا باشه. یعنی میشه!

امروز من یه تصمیم بزرگ گرفتم. از طرف کسی که فکرش رو میکردم و باهاش شاید کمی زندگی کردم نه شنیدم . خوب نبود اصلا؛ ناراحت شدم . غر زدم . به روم نیاوردم . ولی چیزی بود که من انتظارش رو داشتم.

حالام یه تصمیم بزرگ برای خودم گرفتم امیدوارم خدا کمکم کنه. ارادم ضعیف نشه و به آرزوم برسم. این آرزویی که دارم برای همه ی خانوادم هست. شاید یعنی حتما؛ بخاطر خودمم هست ولی با اون میتونم به آرزوی مادرم و خواهرام و برادرام جامه عمل بپوشونم. خیلی برام دعا کنید. خیلی محتاجم.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 بهمن ماه سال 1389 توسط مریم

امروز خاله ی زن دائی من فوت شده بود.(بله خدا رفتگان شمارم بیامرزه.) رفتیم خونشون برای مراسم ختم.  (شمام انشا ا... به شادی ) ولی در بسته بود و مادرم گفت برو اعلامیه رو ببین و بیا و بگو کدوم مسجد مراسم دارند. رفتم و دیدم و آمدم  و گفتم مسجد جامع الان مراسم هست بریم.رفتیم.  یکی از آشناهاشون هم  ما رو دید و پرسید و با ما راه افتاد و گفت خوبه تو گفتی من که سواد نداشتم  آه . چه آهی کشید وقتی از کوچه های قدیمی خونشون گذشتیم و خاطرات را مرور کرد ولی آه  اون وقتی به اوج رسید که گفت همسایگی مان مدرسه بود ولی پدرم اجازه نداد برم مدرسه و حالا بیسواد ماندم. چه آهی چه آخی. دلم ریش ریش شد از اینکه اگه اونم سواد داشت مطمئنا" بچه هاش و خانواده ی شوهرش و از همه مهمتر  خودش زندگی ایده آل تری نسبت به حالا داشت و حالام اینقدر حسرت نمیخورد . حالام ما که مدرک دیپلم و فوق دیپلم و ...داریم و خیلی راحت یه کتاب و مجله هم نمیخونیم و از داشته هامون لذت نمیبریم. حالا کی ما حسرت بخوریم و به چی خودمون میدونیم نه؟


نوشته شده در تاریخ شنبه 16 بهمن ماه سال 1389 توسط مریم

شهادت پیامبر اکرم (ص) آخرین فرستاده ی خدا و امام حسن مجتبی (ع) دومین اختر تابناک امامت بر امام زمان (عج) و همگان تسلیت باد.






(( علی هم صل علی محمد و آل محمد))


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 بهمن ماه سال 1389 توسط مریم

همیشه فکر میکردم خدا چه نعمتی به مردمان این سر زمین داده تا توانستند بر علیه ظلم قیام کنند و انقلاب را بوجود آورند و حالا باید بگویم خدا چه اراده ایی به این مردم داد تا خود را شناختند و خود را انقلابی کردند. انقلاب ما راحت بدست نیامد بله همه این را میدانیم ولی نمیدانیم که آن جوان که انقلاب کرد و خون خود را برای من و ما نثار کرد چه آرزویی داشت . میخواست چی بخونه میخواست چی کاره بشه. کی ازدواج کنه کی ... هزاران امید و آرزو اما همه ی اینها را برای من و ما فدا کرد حالا هم چیزی از من و ما نخواسته جز اینکه نگذاریم این انقلاب به دست نا اهلان و کور دلان بیفتد. حالا که توی یمن و مصر و الجزایر و عربستان و اردن و تونس و انقلاب دیگری شاید کوچک شاید بزرگ در راه است و مردم خود دست به انقلاب میزنند من به یا انقلابی میافتم که نبودم و به این حرف  رسول اکرم (ص) میرسم که مضمون آن چنین است:  یک جامعه با کفر زنده میمامد ولی با ظلم نه. بله انقلاب دیگری در خاورمیانه در حال تشکیل است شاید حالا وسعت این انقلاب کم و اندک باشدولی بیاری خدا وعده ی پیروزی نزدیک است. انشا اله


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 بهمن ماه سال 1389 توسط مریم

اشکهایت را پاک کن !

 

چرا که آن عشق که چشمان را گشوده و ما را به خدمتکاری

 

خویش ،وادار نموده ، برکات صبر و گذشته را به ما بخشیده است.

 

                                                          خلیل جبران

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 بهمن ماه سال 1389 توسط مریم

چقدر خوبه که هر کی یه قهرمان تو زندگیش داشته باشه. اون موقع ها که جنگ هشت سال دفاع مقدس بود قهرمان های زیادی داشتیم و همه ی جوانها برای خودشون کسی رو الگو قرار میدادند و به آنها اقتدا میکردند. و بعد از آن هم که جنگ تموم شد ما قهرمانهای زیادی داشتیم اما گم نام ماندند و چند سال پیش بود که فیلمهایی مثل جومونگ و ... وارد عرصه سینما شدند و قهرمان کودکان ما شدند تا جایی که تهیه کننده ی این فیلمها هم فهمیدند و جومونگ هایی پشت هم ساختند که نه به فرهنگ ما می خورد و ... . ولی پریشب مادری می گفت وقتی مختار رو میده پرهام می شینه و میگه مامانی مختار اومد مختار اومد و گویا با علاقه به این فیلم نگاه می کنه. با خودم گفتم چقدر خوبه قهرمان ملی داشتند و اون رو به جهانیان نشون دادند تا بدونند که ما هم قهرمانهای زیادی داریم و بچه هامون با فرهنگ خودمون قهرمان زندگیشون رو پیدا کنند. اگه روی قهرمانهای ملی و فرهنگ ایرانی سرمایه گذاری کنیم چقدر خوب میشه؟ نه

حالا فردا اربعین حسینی سال ۱۴۳۲ هجری قمری است و صدای زینب هنوز در گوش تاریخ ماندگار است که ما رایت الا جمیلا . برای ما حسین (ع) و یارانش هر کدام قهرمان قهرمانان هستند. خدایا ما را در خیل عاشقان بزرگترین قهرمان انسانیت بپذیر.آمین یا رب العالمین


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 بهمن ماه سال 1389 توسط مریم

 

برای پیشرفت و پیروزی سه چیز لازم است: اول پشتکار، دوم پشتکار، سوم پشتکار   (لرد بایرون)

 

برای اداره کردن خویش، از سرت استفاده کن. برای اداره کردن دیگران، از قلبت   (دالایی لاما)

 

تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید. پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند   (گراهام بل)

 

جایی که هیچ تلاش و زحمتی وجود ندارد، هیچ نقطه قوتی هم وجود نخواهد داشت    (وینفری، اپرا)


نوشته شده در تاریخ شنبه 2 بهمن ماه سال 1389 توسط مریم

نه اشتباه نمی کنی

کسی غیر از تو

در کوچه ها ی آینه

آواز دیر سالی را مترنم نمی شود


همین که

بر نیمکت پارک بنشینید

با مردان موبرفی

به رویاها ی قدیمی برگردید

اطلسی ها

نوازش ات کنند

دود پای نواره ها

چشمانت را به بازی بگیرند

خوب است


احساسات ارغوانی ات

اگر بازیگوشی کنند

آینه ها می شکنند

و تو

هجده ساله می شوی. (ناهید یوسفی)


نوشته شده در تاریخ جمعه 24 دی ماه سال 1389 توسط مریم

تو را به اندازه ی تمام نفس هایی که تا بحال کشیده ام و خواهم کشید دوستت دارم.

تورا به اندازه ی تمام پلکهایی که تا بحال زده ام و تا آخر عمر خواهم زد میپرستم.

تو را به اندازه ی تمام چیزهایی که تا بحال دیده ام و خواهم دید فریاد میزنم.

و تو را به خاطر همه ی مهربانیهایت که از من و ما دریغ نمیداری و نخواهی داد شکرت میکنم . مولای من ! عزیز من ! خدای من! دوستت دارم.


نوشته شده در تاریخ جمعه 24 دی ماه سال 1389 توسط مریم

خاک عاشقی می داند.

گریه می کند،

رنج می کشد،

و صبر میکند.

سر به آستان مرگ می گذارد.

بر شانه هایش می گرید، اما نمی میرد.

خاک عاشقی صبور است.

بر برگهای پائیز بوسه می زند.

تقدیر جهان را عوض می کند.

جوانه ها را بیدار و درختها را خواب می کند

اما خود هرگز نمی خوابد.

خاک عاشقی صبور است

       که سالها و سالها برای آسمان صبر می کند

                                     و من همانم که از خاک آمده ام

                                           چون خاک روزی صبوری را خواهم آموخت ....

                                                                                  جبران خلیل جبران


در نبرد بین روزهای سخت و آدمهای سخت این آدمهای سخت هستند که میمانند نه روزهای سخت.                                                  (شکسپیر)


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 دی ماه سال 1389 توسط مریم
هفته ی گذشته یه کار بانکی داشتم. مجبور شدم نیم  ساعت مرخصی بگیرم(آخه بانک نزدیک محل کارم بود) و به کارم برسم در نتیجه صبح زود از خانه خارج شدم . برای خودم برنامه ریزی کردم که اگه زود به بانک برم زود هم به کارم رسیدگی میشه. ولی نه از این خبرها نبود. به بانک که رسیدم بانک 5 تا باجه داشت که یکی از باجه هاش فعال بود. خوب با خودم کنار اومدم و گفتم کارم نیم ساعت بیست الی نیم ساعت طول میکشه .سعی کردم آروم باشم و صبر کنم چون آخرین وقت کار بانکی بود و حتما" باید این کار رو انجام میدادم. بعد از چند لحظه متوجه شدم که بیشتر کسانی که دور و برم دارند حرف میزنند بله از یارانه بود و برداشت حساب بانکی و یارانه ایی و بالاخره کارها هم در نتیجه طول بیشتری داشت. در این شلوغی بانک کارمندان راست راست راه میرفتند و با آرامش هر چه تمام اصلا" به فکر مردمی که داشتند وقت خودشون رو میکشتند نبودند . بله واقعا" نبودند چون اگه بودند لااقل 3 تا از باجه ها رو فعال میکردند . بعد از کلی دلشوره  و صبر و نگرانی بالاخره یه باجه ی دیگه فعال شد و بعد نوبت من رسید کار بانکی رو که در یه ربع قرار بود انجام بدم در بیشتر از چهل و پنج دقیقه انجام دادم و زودبه محل کارم برگشتم و برای رئیسم حرفی جز عذرخواهی نداشتم. شما بگید انصافه؟

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 دی ماه سال 1389 توسط مریم

بیاد آشنایی که برام این رو میل زده بود مینویسم:


شما یادتون نمیاد آسیاب بشین میشینم، آسیاب پاشو پامیشم، آسیاب بچرخ میچرخم، آسیاب پاشو،پا نمیشم؛ جوون ننه جون، پا نمیشم؛… جوونه قفل چمدون،پامیشم..آسیاب تند ترش کن، تندتر تندترش کن!

شما یادتون نمیاد موقع امتحان باید بین خودمون و نفر بغلی کیف میزاشتیم رو میز که تقلب نکنیم.


 شما یادتون نمیاد، همیشه کفش پاشنه بلندای مامانمونو می پوشیدیم و احساس بزرگی بهمون دست میداد. شما یادتون نمیاد چکمه پلاستیکی که مامانا از کفش ملی میخریدند پامون میکردند


شما یادتون نمیاد که چه حالی ازت گرفته می شد وقتی تعطیلات عید تموم داشت تموم می شد و یادت می آمد پیک نوروزیت را با اون همه تکالیفی که معلمت بهت داده رو هنوز انجام ندادی واقعا که هنوزم وقتی یادم می یاد گریم می گیره.



شما یادتون نمیاد، تو بلفی و لیلیبیت.. عمو دکتره همیشه مست و پاتیل بود! دماغش همیشه قرمز بود و بطزی مشـ.روبـش دستش!


شما یادتون نمیاد، زنگ آخر که می شد کیف و کوله رو مینداختیم رو دوشمون و منتظر بودیم زنگ بخوره تا اولین نفری باشیم که از کلاس میدوه بیرون.

شما یادتون نمیاد، بازی اسم فامیل. میوه:ریواس. غذا:ریواس پلو…..! شما یادتون نمیاد دبستان که بودیم معلم بهداشت یه ساعتایی می اومد با مدادامون لای موهامونو نگاه می کرد.


شما یادتون نمیاد، تو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان نفر وسطی باید میرفت زیر میز.


 شما یادتون نمیاد ولی نوک مداد قرمزای سوسمار نشانُ که زبون میزدی خوش رنگ تر میشد.واقعا؛ یاد اون روزها بخیر...

ممنونم از اینکه با دقت میخونیدو نظر میدید.
 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 دی ماه سال 1389 توسط مریم

وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

باشد!

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چوانکه بایدند

نه بایدها...

هرروز بی تو

روز مباداست!(قیصر امین پور)


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 دی ماه سال 1389 توسط مریم

آرمان بدون عمل خیالیست باطل

و

عمل بدون آرمان کابوس است.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 دی ماه سال 1389 توسط مریم
تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز


پل الوار


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 7 دی ماه سال 1389 توسط مریم
چند روزی ست دارم به امتحانهای خداوند فکر میکنم . وقتی دانشگاه میرفتم فکر میکردم که سخت تر از درسهای من درسی نیست و سخت تر اینه که امتحانهای آخر ترم رو بدی اونم با این استادهایی که ما رو علامه ی دهر میدونستند و گاه به خره میگرفتند. این روزها همش دارم امتحان میشم. همه اش آیه ی صبر در نظرم میاد . و گاه فکر میکنم نکنه نباید اینقدر صبور باشم نکنه راه من غلطه. خدایا تو خودت گفتی از صبر و نماز یاری بگیرم. من صبور نیست من مریم بیقرار توام . من عبد توام . فراموشم نکن. کمکم کن. من رو به خودت برسون. ممنونتم. دوست دارم یه عالمه

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 دی ماه سال 1389 توسط مریم

در باغ می برند چراغانی ات کنند

تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند


پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند


یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند


ای گل گمان مکن به شب جشن میروی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند


یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند


آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند.

(فاضل نظری)


نوشته شده در تاریخ شنبه 4 دی ماه سال 1389 توسط مریم

به دریا میزنم شاید بسوی ساحلی دیگر

مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر


من از روزی که دل بستم به چشمان تو میدیدم

که چشمان تو می افتند دنبال دلی دیگر


به هر کس دل ببندم بعد از این خود نیز میدانم

بجز اندوه دل کندن ندارد حاصلی دیگر


من از آغاز در خاکم نمی از عشق میبینم

مرا می ساختند ای کاش از آب و گلی دیگر


طوافم لحظه ی دیدار چشمان تو باطل شد

من اما همچنان در فکر دیدار باطلی دیگر


به دنبال کسی جامانده از پرواز میگردم

مگر بیدار سازد غافلی را غافلی دیگر 

  

روز دختران مریم و زینب

(فاضل نظری از کتاب گریه های امپراتور)


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 آذر ماه سال 1389 توسط مریم

فردا عاشوراست. عاشورای ۱۴۳۲ هجری شمسی.روز عاشورا انتخاب راه است .انتخاب حق از باطل .روشن ترین روز در صحنه ی دنیا و آخرت .انتخاب بهترین ها. و انتخاب عاشقی. هر کس در این روز می آید . پیرزنی که برای دیدن دسته و گریه کردن می آید یا پسر کوچکی که برای تقلید از پدرش زنجیر میزند یا دختری که دوست دارد مثل زینب باشد. یا کسی که لباس شمر و یزید به تن میکند تا حقیقت پنهان نماید و هر کس با دیدن او نعلتی به یزید روزگاران بفرستد و دل حسین را شاد کند . یا پرستاری که در بیمارستان سر شیفت است و دلش برای زیارت عاشورا می تپد یا کسی که حلیم و غذای نذری قسمت میکند یا کلیمی و مسیحی که هر کدام به نوعی برای حسین میگریند و دوست دارند از عاشورائیان حسینی باشند تا عاشورائیان یزیدی.

و اما یاران امام هر کدام به نوعی بهترین راه را برای دلبری از مولایشان حسین (ع) انتخاب کردند تا هر کدام جلوه ای از عاشقی را به رخ من و ما بکشند و این شعله خاموش نگردد . آخر مگر عشق ما به حسین تمام شدنی است؟ نه نه محال است این شعله هر روز قدرت میگیرد و ما هر روز شاهد و گواه این شعله را می بینیم.

عباس حسین(ع) با تمام ادب و احترام دستها و چشمهایش را در قربانگاه عشق فدا میکند.

علی اکبر حسین(ع) با تمام شباهتش به پیامبر دلاورانه جنگ تن به تن میکند وجان را قربان میکند.

علی اصغر شش ساله ی حسین(ع)  با تمام کودکی از قافله ی عشق جا نمی ماند و گلویش را در راه عشق می شکافد .

علی اوسط حسین(ع) در روشن گری و شعله ور ساختن این آه آسمانی جان میبازد.

زینب حسین(ع) یادگار فاطمه با رایت الا جمیلا و صبر ش همه را به حیرت وا میدارد.

و ... در کل ۷۲ یار حسین هر کدام زیباترین صحنه های عشق بازی به مولا و مقتدا را در عاشورا فریاد میزنند که تا به حال دنیا به خود ندیده و بعد از این هم محال است دنیا چنین چیزی را ببیند. شاید هم تحملش را ندارد. ظرفیتش را ندارد. اهلیتش را ندارد کسی چه میداند.

حال  ای دل من من و تو برای مولایم چه کرده ایم؟ میدانم که جواب من جز سکوت چیزی نیست. برایم دعا کنید تا راهم را روشن بیابم. خدا بحق دلهای زیبایتان و عاشقتان خواسته هایتان را اجابت کند و شما را در خیل عاشقان حسین (ع) بپذیرد. آمین یا رب العالمین. التماس دعا.


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 آذر ماه سال 1389 توسط مریم

السلام علیک یا ابا عبدالله (ع)


السلام علیک یا ابل الفضل العباس (ع)


السلام علیک یا علی اکبر(ع)


السلام علیک یا علی اصغر (ع)


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 آذر ماه سال 1389 توسط مریم

دیروز هفده آذر ماه ۱۳۸۹ بالاخره اسم خواهرزاده ی ۱۵ روزه مون رو گذاشتیم نازنین زهرا . وای چقدر خوشحالم که یه اسم قشنگ نصیبش شد. البته اگه نصفه نیمه نگن. خواستم خبر بدم شما هم با خبر بشید . ممنون


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 18 آذر ماه سال 1389 توسط مریم

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه(یا حسین(ع))

دیروز روز پر استرسی رو داشتم. امتحان استخدامی که یکسال بود برای اون زحمت کشیده بودم و خون دلها خورده بودم رو سر ده دقیقه  مصاحبه باختم. بله من باختم. چقدر بده که آدم با  رویاهاش نتونه واقعیت رو بسازه. اما دیروز سپردمش به اون خدائی که بر هر چیزی احاطه داره و میدونم اگه بخوام بهترین ها رو رقم میزنه فقط من تنبل تشریف دارم و خدا با آدمهایی مثل من مهربون تر از این نمیتونه باشه . چون تا حالا هم بهم لطف کرده که به اینجا رسوندتم. مریم خیلی خدا رو دوس داره و فقط اینه که تو دنیا بهش می باله. ولی خدا دوس داره مریمش علاوه بر دوس داشتن اون خیلی چیزها رو هم داشته باشه تا این دوس داشتن دو طرفه باشه. خدایا راضیم کن برضای خودت. میدونم که کمکم میکنی. این به نظرم چهارمین امتحان رد شدنم در امتحانات کلاسی و درسی و غیره است. سه بار تو دانشگاه و یکبار حالا. ولی نمیدونم جواب خدا رو تو اون دنیا با یه عالمه تجدیدی چی بدم. برام دعا کنید خیلی خیلی محتاجم. ممنونم


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 18 آذر ماه سال 1389 توسط مریم

این روزها بوی کربلا هر کسی رو هوایی کرده مخصوصا؛ منو که عاشق این بو هستم. از وقتی هم که به مختار مینگرم میبینم چقدر ما آدمها در ورطه ی آزمایش میبازیم . گاه دنیا ما را و ما دنیا را آنقدر می پیچاند که ما خود نمیدانیم از کجا آمده ایم و به کجا میرویم. انشالله سربلند باشید دعا یادتون نره. ممنونم

یا حسین غریب(ع)



یا حسین مظلوم(ع)


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 آذر ماه سال 1389 توسط مریم

برای خواهر زادم اسم انتخاب میکردیم دیدم هیچ اسمی به زیبایی زهرا و فاطمه نمیرسه.الن اون دوازده روزه ست و مادرم هنوز مواظب اونه. بزرگ شدنش رو حس میکنیم و پیری خودم رو که میخوام باور نکنم اما نمیشه.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 آذر ماه سال 1389 توسط مریم

دیروز این موقع چه حالی داشتم . خبر دادند که خواهر جونم رو بستری کردند و بچه اش داره بدنیا میاد. من از سرکار بیمارستان رفتم ندیدمش با خودم یه ساعتی خلوت کردم و از خدا سلامتی هر دو رو خواستم. بعد خواهر بزرگترم جونم گفت بیا خونه ما تا با هم بریم نرسیده باز با هم رفتیم بیمارستان . تقریبا تا اذان اونجا بودیم گفتند بچه نیامده و ما برگشتیم خونه ی خواهر بزرگترم. تا شب زنگ زدیم و تو حول و لا بودیم . ساعت دو نصفه شب شوهرش زنگ زد و گفت بچه آمده و مادر اینها رفتند دیدنش. ولی من مواظب خواهر زادم شدم و نرفتم. بعدم آمدند و گفتند هر دو سالمند و سلامت. خدارا هزار مرتبه شکر. بله صبح علی الطلوع هم رفتم ببینمش نگهبان نذاشت. خلاصه این چیزها که میگم به این راحتی نبود خودتون هم میدونید انتظار کشیدید و منتظر ماندید. انمیدونم ولی از اینکه مامان جونم پیش خواهرم هست و مراقبه خیال همه راحت راحته. خدایا بازم هزار هزار مرتبه شکر که مادرم بالا سرمون هست.

خدایا:

نعمت مادری رو به اونها که دوست دارند هدیه بکن .

خدایا:

ما رو هم قدر دان مادران بدان. 

آمین یا رب العالمین


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 آذر ماه سال 1389 توسط مریم

بله داشتم میگفتم همیشه دوست داشتم سرم بکار خودم باشه و راه زندگی رو برگذیده بودم میپسندیدم از خودم خیلی خیلی خاطر جمع بودم هر روز با اینکه شرایط شرایط ناعادلانه و سختی بود برای خودم رویا میساختم و با رسیدن به کوچکترین موفقیت ها خودم رو نزدیک و نزدیکتر به پله اول میدونستم. دوستانم از خواستگاراشون میگفتند از دل دادن ها و دل گرفتن ها و من فقط سکوت میکردم چون اصلا؛ به این پیزها فکر نمیکردم یا دوست نداشتم یا از اینکه متفاوت بودم خوشم میآمد یا شرایط ایجاب میکرد من دختر سوم خانواده بودم و هنوز دو تا جا داشتم . روزگار به سرعت میگذشت و من هنوز خودم رو بچه میدونستم چون همه بهم اعتماد داشتند میدونستند کی میرم کی میام با چی خوشم که بیشتر وقتم رو با کتابهای گوناگون پر میکردم از مصاحبت با آدمهای پر حرف و عشقی خوشم نمیآمد و زود دلزده میشدم برای خودم دفتری داشتم که چیزهایی رو مینوشتم که بقیه نمیدونستند یا به اونها توجه نمیکردند و همیشه تو انشا نویسی اول بودم رو دست نداشتم همه مرا بلند بالا میدونستند و جز درس باهام حرف نمیزدند . خلاصه خیلی خیلی وقت نمیشد که به این چیزها فکر کنم . اگر هم حرفی حدیثی بود توی رویا و برای نویسندگی بود. برای اینکه خودم رو نویسنده میدونستم یا خبرنگار یا یه چیزی توی این چیزها. بی غل و غش. راحت . بی خیال. خواهرم اولم ازدواج کرد و رفت . من راضی به این کار نبودم چون دلم میخواست خواهرم پیشم باشه و باز برام نقاشی کنه و باز من خیالم راحت باشه که حالا حالاها نوبت من نیست. اما گویا همه واقعا فراموشم کرده بودند . من تنها بودم با نوشته هام. با کتابام .بادرسم .با نفر اول شدنهام. با لوح های یادبودم . با بی توجهی ها . با هدیه هام (که اکثرا معلم ها میدادند  هر چند خاصیت مادی نداشت ولی برای خودش عالمی داشت و هرچند برای دیگران یه دنیا بود ولی مرا خوشحال نمیکرد.)شاید و گاه حتما والدینم حق داشتند چون زندگی شرایط ایده آل نبود کسانی مثل من باید تنها میشدند چون من خیلی  دیر و یا خیلی زود بدنیا آمده بودم . این قصه(واقعیت) ادامه داره. منتظر باشید منتظر نظرهاتون هستم.


نوشته شده در تاریخ شنبه 29 آبان ماه سال 1389 توسط مریم

این روزها یک خط در میان خواستگارای جور واجور میان و میرن و من هم یک خط در میان نظرم رو میگم. چون بالاخره باید از بعضی سدها رد شن و وارد خونه ی ما بشوند ولی اندفعه گویا سدی در کار نبوده و از طرف کسی که فکرش رو نمیکردم خواستگاری برایم آمده که نمیدونم چی بگم. ولی برای من اولین شرط قبل از هر چیزی خانواده ی طرف است که فعلا؛ موکول شده به پسند دو طرف( یعنی من و ایشون) واقعا از خودم هم خجالت میکشم که در اینباره فکر میکنم و نظر میدم دوس دارم همون مریم کوچیک که کسی باهاش کار نداشت باشم همون مریم که آسه میرفت و آسه میومد که ... بله البته ما زیر زیرکا ... بله به این قضیه فکر میکردیم راز بعضی چشمهای خمار رو میدانستیم راز حرفهای بعضی ها رو می فهمیدیم اما دوس نداشتم کسی باهام کار داشته باشه خودم آزاد بودم و در این آزادی برای خودم مرزهایی را برای خودم خواسته و ناخواسته مطرح کرده بودم . بله گاهی چقدر زود دیر میشه. من حالا در اوج جوانی باید بزرگترین طولانی ترین و مقدس ترین تصمیم زندگیم را بگیرم تا از سنم جا نمونم و جواب سنم و جوانی ام با این انتخاب داده میشه.و این قصه ادامه داره دوس دارم بیشتر بگم و بیشتر راهنمایی بگیرم. پس منتظر باشید منتظر جوابهاتون هستم .


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 27 آبان ماه سال 1389 توسط مریم

این روزها که مراسم حج برقراره دارم روی این موضوع فکر میکنم:




القلب حرم الله فلا تسکن حرم الله غیر حرم الله


قلب حرم خداست غیر خدا در آن راه ندارد.



دوست دارم به این تفکر برسم. شما چی؟ آیا میتونیم؟


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 24 آبان ماه سال 1389 توسط مریم

هر از گاهی توقف در ایستگاه بین راه، فرصت خوبیست برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راهی که پیش روست.

گاهی برای رسیدن باید نرفت


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 آبان ماه سال 1389 توسط مریم
تولدت مبارک مریم. خوب باش همین

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 آبان ماه سال 1389 توسط مریم

از دیروز دارم روی یه تصمیم سخته سخت فکر میکنم و راه بجایی نبردم. امروز سر کارم حواسم فقط به نگاه آدهای کنارم بود. به نگاه آدمهای کوچه خیابان چشم دوختم تا شاید از آنها به من راهنمایی برسد اما نشد. من در این میدان تنهای تنها بودم. چون فقط من میتوانستم جوابی صحیح و سالمی برای این قضیه پیدا کنم تا کسی را مورد شماتت قرار ندهم. تا نشان دهم اختیار دارم تا ... نمیدونم موندم .قضیه که فیصله پیدا کرد  (شایدم قبل اون) حتما؛ بهتون میگم  خیلی راهنمایی میخوام از همتون ولی فعلا؛ میخوام فقط چشم باشم.خیلی به دعا احتیاج دارم. خیلی. ممنون


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 10 آبان ماه سال 1389 توسط مریم

گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند

بر آن ها که می هراسند بسیار تند
بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی

و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است

اما، برآن ها که عشق می ورزند

!زمان را آغاز و پایانی نیست

 



نوشته شده در تاریخ شنبه 8 آبان ماه سال 1389 توسط مریم

نمی دانم پس از مرگ چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه کر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او
یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را ...

 


نوشته شده در تاریخ جمعه 7 آبان ماه سال 1389 توسط مریم

خداوند وعده نکرده است

که آسمان پیوسته آبی و آفتابی باشد

خداوند وعده نکرده است

که راه زندگی تا پایان

گل و ریحان و سنبل و ضیمران باشد .

خداوند وعده نکرده است

آفتاب ِ بی باران

شادیِ بدون غم

و آسایش بی رنج را .

اما خداوند وعده کرده است

که هر روز نیرو بخشد

و با هر سختی آسانی و آسایش آورد

و در راه زندگی چراغ هدایت آویزد ،

بلاها را با لطافت در آمیزد

و از آسمان یاری فرستد

با شفقتی بی دریغ ،

و عشقی بی کرانه .



                                                           انی جانسون فلینت

 


نوشته شده در تاریخ جمعه 7 آبان ماه سال 1389 توسط مریم

پائیز به دومین ماه خود رسید. من هنوز در خلسه هستم.

کی؟ کجا؟ چرا؟ چگونه؟


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 آبان ماه سال 1389 توسط مریم

با من بمان ای از همه خوب

با من بمان ای از همه نیک

با من بمان ای از همه به

با من بمان ای از همه پاک

با من بمان ای از همه نور

با من بمان ای از همه مهر

با من بمان...


این روزها فکر میکنم ما انسانها عاشق خوبی زیبایی مهربانی انسانیت مهر وفا و هر آنچه خوبیست هستیم پس چرا چرا اینها را از خودمان هم دریغ میداریم از دوستانمان دریغ میدانیم از همه دریغ میدانیم. نمیدونم شما میدونید؟


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 2 آبان ماه سال 1389 توسط مریم

اینروزها که تولد آقا امام رضا (ع) است خیلی هوس خانه اش را کردم. فقط این رو میگم امام رضا خیلی دوست دارم . خیلی محتاجم خیلی ...


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 مهر ماه سال 1389 توسط مریم

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق

ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم


پنجشنبه عزیزی را دیدم بنام فرشته. باهاش یه دنیا حرف بعد از یکسال دوری داشتم اما وقتی بهش رسیدم خواستم فقط اون حرف بزنه و من حرفی برای گفتن نداشتم و البته خواستم اون بیشتر حرف بزنه تا من تا از دلتنگی که خیلی داشت کمی کم بشه . این روزها میفهمم که آدم ها محتاج لبخند همند محتاج درد و دل کردن همند محتاج گریه کردن همند محتاج همراهی همند و خلاصه خیلی محتاج همند.

بقول کسی که میگفت: هیچ آدمی اونقدر ثروتمند نیست که محتاج لبخند کسی نباشه و هیچ آدمی اونقدر فقیر نیست که لبخندی برای کسی نداشته باشه. دوستون دارم .


نوشته شده در تاریخ شنبه 24 مهر ماه سال 1389 توسط مریم

برای خواهر جونم دیروز سیسمونی بردیم. به این فکر کردم که ما برای بچه ای سالم و سلامت بدنیا میاد چی به خدا میگیم و تازه این بچه رو چی یادش میدیم. آیا فقط فکر کردن به خوراک و پوشاک بچه و جای گرم و نرم کافیه. ولی یادم اومد که بهترین چیز برای یه بچه اسم خوبه اون است. اسمی که براش بیادگار بمونه. نه اینکه فقط اسم بچه ها بزرگ انتخاب کنیم بلکه به اونها از بچگی بزرگی و خوبی رو هم یا بدیم ممنون.


نوشته شده در تاریخ شنبه 17 مهر ماه سال 1389 توسط مریم

باران همه ی پنجره ها شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شیت.


این را برای دوستم فرشته نوشتم که بعد از تقریبا؛ دو سال بهم زنگ زد و خبر داد چی شده و چی نشده. مواظب دوستاتون باشید به یاد هم بیفتید و از هم دور نشید. ممنون


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 مهر ماه سال 1389 توسط مریم

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود

گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدائی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود.(دکتر علی شریعتی)


همه ی شهر الان گدای گدای توست قربانت گردم .



بیا بیا بیا...



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 مهر ماه سال 1389 توسط مریم

عزیزی میگفت نگوئید جنگ ایران و عراق

بگوئید: جنگ تحمیلی یا دفاع مقدس

این هفته هفته ی دفاع مقدس است برای من که نسل سه هستم گاه کارهای جوانان آن دوره اسطوره وار میگردد ولی واقعیت این است که آنها بوده اند و حالا هم زنده اند و مراقب ما و نیز همراه ما.برای شادی روح شهدای اسلام و انقلاب صلوات


علی هم صل علی محمد و آل محمد


راستی امروز ایران اولین محموله ی بنزین را راهی بازارهای جهانی کرد. برای تمام کسانی که هر چند کوچک برای این مملکت زحمت میکشند و به زبانی دیگر برای آبادانی و سربلندی آن میکوشند و جنگ میکنن هم صلوات


علی هم صل علی محمد و آل محمد



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 مهر ماه سال 1389 توسط مریم

لازم نیست پرنده باشم

مثلا؛ مثل یک عقاب که میتواند از قله ها هم بالاتر برود

لازم نیست مثل بادبادک اوج بگیرم تا ابرها

لازم نیست ستاره باشم

و بچسبم به سقف آسمانتا بتوانم با بهترین دوستی که داریم حرف بزنم

او همین نزدیکی ست نزدیک نزدیک در قلب ما

او که داناترین و توانا ترین است همیشه در خانه قلب ماست.

یعنی ما هیچوقت هیچوقت تنها نیستیم.

پس هر کاری را که با نام او شروع کنم

که قلبی چنین وسیع به ما بخشیده است

و خانه ی قلبم را پاک و روشن نگاه میدارم

تا دوستم بدارد.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 مهر ماه سال 1389 توسط مریم

سلام برادرم را بعد از ده سال قراردادی و شرکتی بودن و با کلی منت بر سرمون گذاشتن  یک مهر امسال خونه فرستادنش و من خواهر خوبی نبودن که زودتر بدونم و اون این چند روزه رو میرفته بیرون و گشت میزده تا ما نفهمیم یا اگه فهمیدیم ناراحت نشیم یا ...

خلاصه بعد از ده سال امروز فردا کردن حالا اون یه جوان که ما داشتیم براش دنبال یه دختر مناسب میگشتیم خونه نشین شده. بله صد در صد تن اون سالمه و عقل اون کامل. ما هم صبر نداریم. مگه خدا نیست که این قدر زانوی غم بغل بگیریم و گریه کنیم. ولی بازم ایمان ما ضعیفه . چرا که توکل نداریم. خیلی حالش بده خیلی واقعا برای اون و ما سخته. دعا کنین خواهش میکنم بلکه دعای شما در حق او اجابت بشه. بلکه زودتر فرجی پیدا بشه. خودم هم حال خوبی ندارم ولی میدونم :

گر خدا ز حکمت ببندد دری

ز رحمت گشاید در دیگری


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 مهر ماه سال 1389 توسط مریم

رسول اکرم (ص):

مومن نزد خدا گرامی تر از فرشتگان مقرب اوست.



رسول اکرم(ص):

برترین ایمان این است که بدانی خداوند همه جا با توست.


نوشته شده در تاریخ شنبه 3 مهر ماه سال 1389 توسط مریم

یکی از دانشمندان بنی اسرائیل در دعای خویش میگفت:

چه بسیار که تو را نافرمانی کردم و مرا عقوبت نکردی!

و پروردگار به پیامبر آن روزگار وحی کرد که به بنده ی من بگو:

چه بسیار تو را عقوبت کردم و ندانستی.

آیا شیرینی راز و نیاز با خویش را از تو نستاندم!!!



نوشته شده در تاریخ جمعه 2 مهر ماه سال 1389 توسط مریم

نیا باران

زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم

خوب میدانم

که دریا

حد تو

در یک تبانی ماهی بیچاره را

در تور ماهیگیر گم کرد

من از جنس زمینم

خوب میدانم

که گل

در عقد زنبور است

 و اما

یکطرف سودای بلبل

یک طرف

خال لب پروانه را هم دوست دارد

نیا باران

زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم

خوب میدانم

که اینجا جمعه بازار است

 و دیدم عشق را

در بسته های زرد و کوچک نسیه میدادند

در اینجا

قدر نمیشناسند مردم

شعر حافظ را

به فال کولیان اندازه میگیرند

نیا باران

زمین جای قشنگی نیست...


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 مهر ماه سال 1389 توسط مریم

دیروزم رو با ناشکری آغاز کردم. با حس گناه و بد بودن طی کردم و وقتی میخواستم بخوابم احساس کردم کمتر از یک کافر ارزش ندارم. شما بگوئید انسان برای چه زنده است. برای بدی یا خوبی؟ دعایم کنید دیگر کافر وار فکر نکنم و کافر نباشم.


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 31 شهریور ماه سال 1389 توسط مریم

چقدر این روزها دلتنگ خواندن ترانه ی

پائیزه پائیزه

برگ درخت میریزه

هوا شده کمی سرد...

هستم. دلم برای مدرسه و دانش آموز بودن و خریدن کیف و کفش نو تنگ شده

چقدر دلم میخواد روی برگهای زرد و قرمز و نارنجی راه برم و انشاء تابستان را چگونه گذراندید؟ و یا فصل پائیز را توصیف کنید رو بنویسم.

نه من پیر نشدم ولی دلم برای تک تک خاطرات مدرسه تنگ شده.دلم برای ماه مهر ماه خوب مدرسه و درس تنگ شده.

امیدوارم همه ی کسانی که در سنگر علم و دانش زحمت میکشند همیشه سالم و سلامت باشند.



نوشته شده در تاریخ شنبه 27 شهریور ماه سال 1389 توسط مریم

دقیقا؛ فردا یک هفته است که از ماه رمضان و عید فطر که من یادم رفت تبریک بگم میگذره. ولی آیا ما تا سال بعد و شب قدر فرصت داریم گناه کنیم یا اینکه خودمون رو به خدا نزدیک کنیم به خودمون مونده منتظر میمونیم ببینیم با گناه و قلب و خدا چی میسازیم. من روز ۱۹ شهریور کارم یک ساله شد. کاری که هر چند برام خیلی خیلی ارزش داره اما خودم رو راضی نمیکنه. بازم شکر به کرمش.


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 25 شهریور ماه سال 1389 توسط مریم

در یک کلام هدف از خلقت آدمی رسیدن به عبودیت و بندگی و عبادت خداوند است. اگر کسی به این مرحله نرسد انگار که دانه ایی است که در خاک کاشته شده ولی نمو و رشدی نکرده است. بی ثمر بودن رو کی میپسنده که ما ها بپسندیم. همیشه ما ز بالائیم و بالا میرویم.


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 18 شهریور ماه سال 1389 توسط مریم

فلسطین پاره ی تن اسلام است.


فردا سی و یکمین سالی است که روز قدس توسط امام خمینی (ره) نام گرفته و ما این روز را به گوش جهانیان میرسانیم تا بگوییم هنوز انسانیت نمرده است. هنوز ما نمرده ایم . هنوز امام زمان هست . هنوز گوش ما ناله های کودکان و زنان فلسطین را میشنود. شاید نتوانیم از دنیای خود به آنها کمکی کنیم ولی دو ساعت از روز ما برای گوش دادن به ضجه های مادران داغدار فلسطین و غزه چیزی از دنیای ما کم که نمیکند هیچ. ما را در دنیا و آخرت بلند مرتبه میکند. بخاطر اسلام و انسانیت فریاد میزنیم.

اسرائیل باید از صحنه ی روزگار محو گردد. قدس باید آزاد گردد.


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 شهریور ماه سال 1389 توسط مریم

رمضان از نیمه گذشت. حواسمون باشه. شبهای عزیزی درپیش داریم. یادمان نره.التماس دعا. واقعا؛ التماس دعا


نوشته شده در تاریخ شنبه 6 شهریور ماه سال 1389 توسط مریم

گناهان من زیاده . دیگه از سرم گذشته. تورا به بزرگواری این ماه تو را به عزیز این ماه گناهانم را از من بگیر و پاک کن و دیگر هیچ مپرس. مولای من مرا ببخش. همین


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 شهریور ماه سال 1389 توسط مریم

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به کلاس آورد و آن را بالا
گرفت که همه ببینند.
بعد از شاگردان پرسید :
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند: 50گرم ، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن، نمیدانم دقیقا وزنش چقدر است، اما سوال
من این است که اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم چه
اتفاقی خواهد افتاد ؟‌

شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید : خوب اگر یک ساعت همین طور نگه دارم . چه اتفاقی می افتد ؟
یکی از شاگردان گفت : دستتان کم کم درد می گیرد.
استاد گفت : حق با توست . حالا اگر یک روز تمام این را نگه دارم چی؟
شاگرد دیگری گفت: دستتان بی حس می شود ، عضلات به شدت تحت فشار قرار می
گیرد و فلج می شوند و مطمئنا کارتان به بیمارستان می کشد .
استاد گفت : خیلی خب ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه !
استاد پرسید : پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود و در عوض من
باید چه کار کنم؟

یکی از شاگردان گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقا، مشکلات زندگی هم مثل همین است، اگر آن ها را چند دقیقه
در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید
به درد خواهند آمد اما اگر بیشتر از حد نگه شان دارید. فلج تان میکنند و
دیگر قدر به انجام کاری نخواهید بود . فکـر کردن به مشکلات زندگی مهم است
اما بهتر است که درپایان هر روز و پیش از خواب آنها را زمین بگذارید. به
این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید. هر روز صبح سر حال و قوی بیدار می
شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش خواهد
آمد برآیید .یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.


زندگی همین است


 


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 مرداد ماه سال 1389 توسط مریم

ماه مهمانی خدا برتک تک عزیزان مبارک.

خدایا روم سیاهه سفیدش کن. ممنون


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 مرداد ماه سال 1389 توسط مریم

یکی از آشناهای خانوادگی ما که حدود دو سال است که عقد کرده است پارسال تصادف کرد و از نخاع آسیب دید هرچند که میگویند خوب شده و سرپا می ایسته و قدم به قدم راه میره ولی گویا عصب اصلی بدنش آسیب دیده آنطور که چند روز پیش پدر دختر خانم به ما گفت به خانواده داماد گفته اگه تا دو ماه دیگه خوب نشه باید از هم جدا شین چرا که میدونم نمیتونی با این شرایط زندگی کردن برای تو مشکل و شاید غیر قابل تصور باشه. خوب فکرهاتو بکن. خلاصه حالا علاوه بر تاسف و دعا برای سلامتی این آقا داماد باید بگم که اگه بخوای با کسی قدم بزنی اگه قدمهای تو از اون بلندتر باشه دوستت جا میمونه و تو باید کمی از سرعت خودت بکاهی و اگه این به دفعات تکرار بشه برای تو قدم زدن لذتی که نداره هیچی تو در رنج و عذاب خواهی بود و بالعکس. زندگی هم مثل قدم زدن با همه. نه تو باید از شریکت جلو بزنی نه شریکت تو رو فراموش کنه. باید قدمها با هم و همراه هم باشه تا به مشکل برنخوریم و تازه اگه گاهی همراهت جا موند دست اون رو بگیری و با خودت همراه کنی نه اینکه عصبانی بشی و اون رو عامل عقب ماندگی خودت حساب کنی. این درسی ست که من برای امروزخودم فرا گرفتم.


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 مرداد ماه سال 1389 توسط مریم

شاید این جمعه بیاید شاید...

پرده از چهره گشاید شاید...


یکهزارو یکصدو هفتادو ششمین میلاد دوازدهمین نور ولایت بر همگان مبارک باد.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 5 مرداد ماه سال 1389 توسط مریم

مرا از این همه اندوه تیره

راحت کن

کجاست سمت سپیده؟

مرا هدایت کن

نگاه کم

چه شب و روز تنبلی دارم

سکوت پشت دلم را شکست

صحبت کن

هزار جمعه ی بی روح

بی تو جان کندم

بس است بی تو نشستن

بس است صحبت کن!

تو از سلانه ی نوری

تو نبض بارانی

نگاه ملتمس خاک را

اجابت کن

مرا به عشق بکوچان

به سمت حظ ظهور

مرا به جشن بزرگ ظهور

دعوت کن

به نعش خونی آلاله ها

ستاره بپاش

قناریان نفس مرده را

حمایت کن

بیا و گرم کن

این روزهای برفی را

بهار گم شده را

بین خلق قسمت کن

 مرتضی امیری چاپ شده در مجله امتدادخرداد ۸۹


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 17 تیر ماه سال 1389 توسط مریم

من امسال لیاقت نداشتم که در مراسم اعتکاف شرکت کنم ولی خوب یادم میاد عزیزی میگفت : در اولین روز مراسم اعتکاف کمی بی حالی چون روزه هستی کسی رو نمیشناسیو با کسی اخت نشده بهتر بگم هنوز با خدا خودمونی نشدی . روز دوم کمی حال میکنی و با خدا راحت تراز روز قبل حرفات رو می گی و حتی میشه حرفای خدا رو هم بشنوی . بله آشتی کردی با کسی که تو را آفرید و سپس هدایتت کرد و به تو پرستش را نیاموخت اما تو در ذات خودت گشتی و گشتی تا خدا را برای خدایی و پرستش پیدا و قبول کردی. روز سوم با خدای خودت که رابطه ی خالق و مخلوقی را برقرار کردی حالا خدا برات یه خدا که فقط تو براش حرف بزنی نیست اون هم وقتی برات حرف میزنه میشنوی و دوست داری عاشقانه بهش بگی من رو به عنوان بنده بپذیر. حالا خدا برات جای دوست مادر پدر و همه چیزه و در نگاه به اونها خدا رو میبینی. در هر لحظه خدا رو حس میکنی. دیگه زمینی نیستی. دیگه مقامی رو که باید داشته باشی رو داری و فرشته ها بهت حسودی میکننو خدا با فخر به اونها میگه این اون بنده ایی که دوستش دارم و منتظرش بودم همیشه حتی وقتی اون منتظر من نبود. حالا باز دقیق تر میشی و میبینی که فقط تو نیستی که در این حالی خیلی ها هستند که مثل تو از دنیا و تعلقات دل بریدند و به دیدار معشوق نائل آمدند. بله حالا دل کندن از این دنیای عرفانی و عاشقانه و مرموز و خواستنی که چشم دل رو باز میکنه برات رحت نیست. دوست داری بیشتر حال کنی ولی صدا میاد بنده ی من حالا پاشو و این دل مهربون و صافت رو با همه ی بندگان من قسمت کن و براشون بگو که من کی هستم و همیشه منتظرشون هستم. ..

اگر بندگان خدا میدانستند که خداوند چقدر مشتاق آنهاست هر لحظه از شوق جان می باختند.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 تیر ماه سال 1389 توسط مریم

همین الان خبر رسیدو ما دیدیم که دارن برای مسجد محل ما دارن گنبد نصب میکنند.  در این روز عزیز برای همه دعا میکنم که گره هاشون باز بشه و آرزوهاشون براورده بشه . امیدوارم روزی این مرکز مرکز حکومت امام زمان (عج) باشه و ما در خدمت آقا. آمین یا رب العالمین


نوشته شده در تاریخ شنبه 5 تیر ماه سال 1389 توسط مریم

این روزها تب فوتبال همه رو گرفته و ا هم که دوست داشتیم تیم ملی ما بره اما نرفت هم باز مشتاقیم بدانیم کی برده کی باخته. حالا که ایتالیا که چهار سال پیش قهرمان جام جهانی شد باخت و فرانسه هم حذف شددیگه ماها مشتاقتریم ببینیم کی قهرمان میشه. و گاه عده ای از این فرصت استفاده میکنند و ماها رو تو خواب میکنند و سوار برعرصه ی قدرت جهانی میشن . ولی ما از یاد نبردیم که بسر مردم غزه چی داره میاد و تو غزه یه فاجعه داره رخ میده یا در ساحل آمریکا یه فاجعه زیست محیطی داره رخ میده یا مردم فرانسه از وضع اقتصادی دارن به شکوه میان یا مردم ایران از گردو غباری که از طرف عراق داره میاد نفس میکشن و ریه هاشان پر شده از آلودگی هوا و هزاران هزار خبر که من و تو از اونها خبر داریم . خدایا خودت منجی عالمت رو بفرست که ما رو نجات بده از دست ظلم و جوری که خود ما آنها رو بوجود آوردیم. آمین یا رب العلمین


نوشته شده در تاریخ شنبه 5 تیر ماه سال 1389 توسط مریم

خواه نا خواه بعضی اسمها به دل میشینند بی آنکه با اون اسم یا طرف رابطه داشته باشی. اسمهایی مثل علی هم از این نوع کلمات هستند حتما یکی از  زیباترین واژه ها که تا حالا متولد شده علی است چون حتی من که زیاد نمیشناسم دوستش دارم .چرا که  علی پر از عدالت و جوانمردی و رعفت و مظلومیت است. علی دروازه ی علم خدایی است که حتی پیامبر هم با آن عظمت باید از این در رد میشد تا به علم خدایی دست پیدا میکرد .

روز تولد علی روز پدر هم هست و واقعا علی برای همه ی ما پدری کرد که نگذاشت در خاموشی و جهل بمانیم. برای من و کسانی که مثل من از محبت پدری محروم بودیم پدر گاه معنایی نداره چون محبت او را نچشیدیم و حتی روز پدر که میشه باز بیاد مادرمون میافتیم که هم برای ما پدر بوده و هم مادر. اما تو این روز ها بیاد چیزی میگردیم شاید داریم دنبال مهر پدری میگردیم که نبوده . همه ی خانواده خواه ناخواه سکوت می کنیم تا این روز بگذره و ... نمیدونم ولی من این روز رو به مادرم و برادرم که برام اندازه ی پدر نداشتم برام زحمت کشیدن تبریک میگم. دوستشون دارم و براشون دعا میکنم.


نوشته شده در تاریخ شنبه 5 تیر ماه سال 1389 توسط مریم

مادرم تازه وقت پیدا کرده گلکاری کنه و با باز شدن هر گل از گلهاش مثل اونها رشد میکنه  و هر روز عاشق تراز روز قبل عاشق گلدونهای قدیمی خودش میشه. من هم تصمیم گرفتم ببرمش بازار گلدان فروش ها و براش چند تا گلدان تازه بخرم. اینم بگم که جلوی خونه جایی رو برای گلکاری درست کرد و شمعدانی های عزیزش را با ناز و عشق در آنجا کاشت اما همسایه های ما هر روز یکی یکی کندنشون . خلاصه داشت شمعدانی ها غیب میشد که دیشب دو تای مانده را باز برداشت و تو گلدان کوچکی کاشت تا از دستبرد عاشقان جلوگیری کنه.کسی نیست بگه  بابا جون اگه گل دوست دارین به گلهای مادر من چی کار دارین؟ کو گوش شنوا.حالا هم مادرم از بزرگ شدن و گل دادن گلها محروم شد هم گلها از آزادی که نصیبشون شده بود و حالا نیست ناراحت و غم زده اند و هم اینکه مردم کوچه از نگاه به گلها محروم شدند و زندگی رو حصارکردن. امیدوارم روزی این فرهنگ های به ظاهر کوچک اما به واقع حیاطی در جامعه و استان و شهر و بالاخص در کوچه ی ما جا بیفته. تو رو بخدا  مواظب گل هاتون و گل های همسایه و شهرتون باشید. این نوشته رو به مادرم که مثل شمعدانی هاش  من هم هر روز از عشقش سیر نمیشم تقدیم میکنم. از اینکه نوشته هام رو می خوانید ممنونم.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1 تیر ماه سال 1389 توسط مریم

بخواب هلیا! دود دیدگانت را آزار میدهد دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه ی تو نخواهد گذشت...

هلیا بدان که من بسوی تو باز نخواهم گشت . تو بیدار می نشینی تا انتظار پشیمانی بیافریند. بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد. زیرا که نفرین بی ریاترین پیام آور درماندگی ست. شبهای اندوهبار تو از من و تصویر پروانه ها خالی ست.

اینک انتظار فرسایش زندگی ست . باران فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی. زمین ها گل خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.

و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید...


این قطعه ایی از کتاب نادر ابراهیمی نویسنده ی ایی ست که اکنون دو سال است فقط نام او در یادها مانده ست. بار دیگر شهری که دوست می داشتم را حتما" بخوانید.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1 تیر ماه سال 1389 توسط مریم

جمعه ما تهران بودیم برای امتحان رفته بودم با برادرم. واقعا؛ برای مامان جونم دلم تنگ شده بود. با اینکه روز جمعه بود و خیابانهای تهران خلوت بود ولی باز میشد حس کرد که در روزهای دیگه ی این هفته چقدر این خیابانها دنبال یه نفس راحت هستند. کاریش نمیشه کرد شهر صنعتی یعنی این دیگه. خلاصه خوب بود چون داداش عزیزم ما رو برد امامزاده صالح و جاتون  خالی زیارت . بعد رفتیم داراباد. اونجا هم قشنگ بود ولی گاهی کسانی رو میشد دید که به حقوق مردم بی اعتنا هستند و فقط انگار زمین و زمان خلق شده برای اونها و بقیه حق ندارند. خدا از این آدمها نمیگذره حتی اگه مردم بگذرند که باز جای شک داره. بله حق الناس را باید بیشتر از اینها بشناسیم . خلاصه بعد آمدیم . بیشنر دلم برای داداش جونم تنگه که تو تهران مجبوره کار کنه. خدا کمکش کنه. یعنی همه رو در دنیا کمک کنه. انشا اله


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 خرداد ماه سال 1389 توسط مریم

 من و او همسفری یکدل و یکدانه شدیم

همره دلشدگان راهی میخانه شدیم

قدمی رنجه کنید و در ما بگشایید

طرب اینجاست بیایید که پیمانه شدیم


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 خرداد ماه سال 1389 توسط مریم

یا رب نظری بر من سرگردان کن

لطفی به من دلشده حیران کن

با من مکن آنچه من سزای آنم

آنچ از کرم و لطف تو زیبد آن کن


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 خرداد ماه سال 1389 توسط مریم

بله دیروز دهم خرداد ۸۹ شمسی در حالیکه یک کشتی برای کمک به غزه عازم بود تحت حمله اسرائیلی ها قرار گرفت و بیست تن از افراد آن کشته شد و از بقیه نیز خبرهای دقیقی در دسترس نیست. اینجاست که به حرف پیامبر اکرم (ص) میرسیم که میگوید جامعه با کفر میسازد اما با ظلم جامعه ایی دوام نمی آورد.بله این ظلم آشکاری است به من و تو. تنها میتونم از این طریق حرف خودم رو بزنم. مرگ بر اسرائیل و سردم داران کفر و جنایت. و درود بر آنان که در راه آزادی اسلام و قرآن می جنگند و حتی جان خود را تقدیم انقلاب حسینی می کنند.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 خرداد ماه سال 1389 توسط مریم

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

آنکه میگویند آن خوشتر ز حسن

یار ما هم این دارد و آن نیز هم


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 5 خرداد ماه سال 1389 توسط مریم

امروز تو کلاس بحث کردیم. البته هر کی نظر داد . بعضی بچه های کلاس ما عقیده داشتند امکانات شهر ما کم است.و عده ایی از محرومیت زنان شهرمان گفتند. هر چند من اصلا؛ با بچه ها بحث نمیکنم ولی گفتم هیچ هم امکانات ما کم نیست چرا که در هر خونه ایی لااقل یه دانشجو پیدا میشه و این یعنی اینکه ما بدنبال رشد و ترقی هستیم. شاید به نظر عده ای چادر و امثالهم در ظاهر مانع آزادی عمل ما شده باشه. ولی ما هر چی بدست آوردیم از این چادر و این شهر با امکانات محدودش است.شاید حالا در شهر ما نشه راحت با هر کس رابطه داشت یا کلاه گذاشت و بیرون رفت یا پیاده روی با بچه ها رفت و دوچرخه سواری کرد و تو پیست اسکی داد و هورا کشید و ... اما کاش خودمون رو جای مادر و پدرهامون بزاریم که حتی اجازه ی تحصیل هم نداشتند و گاه بعضی ها از ته دل آهی میکشند و میگند کاش ما هم سواد داشتیم تا قرآن و کتابهای دیگر را میخواندیم. بله کم هست اما کاش ما از این همه کتاب و بحث و اینترنت بیشترین و بهترین استفاده رو بکنیم و برای خودمان امکانات را محدودیت ندانیم.نمونه اش هم در شهر من و تو کم نیستند که از محدودیت حرف نمیزنند و براه زندگی با نیروی مضاعف ادامه میدهند. من هم دوست دارم با همه ی محدودیت و کمی داشته هام به هدفهام برسم. انشااله شما هم برسد.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 خرداد ماه سال 1389 توسط مریم

دوست دارم من هم یکبار دیگر از زبان امام عزیزم بگویم که بله براستی که خدا خرمشهر را آزاد کرد. خدایی که غیرت ما ایرانیان را در رگهای رزمندگانی بجوش آورد که از ما بودند و از خون آنها هنوز در رگهای ما جاریست و یکبار دیگر داد خواهیم زد که ما ایرانی هستیم و یک وجب از خاک کشورمان را به شما نااهلان روزگار نخواهیم سپرد حال چه این نا اهلان از داخل کشور باشند چه وطن فروشان خارجی.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 خرداد ماه سال 1389 توسط مریم

از کران تا به کران لشگر ظلم است ولی

از ازل تا به ابد صحنه ی درویشان است

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1389 توسط مریم

باز هم شهید و باز هم شهادت. واژه ایی که این روزها برای ما باز تداعی شد. بله حدود ۸۵ شهید جبهه ها باز به میان ما آمدند تا ما را مست یاد و خاطراتی بکنند که ما زود به زود از یادمان میرود. یادمان میرود این انقلاب این آرامش چرا و چگونه بوجود آمد؟ مایی که حتی حق نفس کشیدن نداشتیم چگونه حالا راحت اعتراض میکنیم و میگوئیم وظیفه ی شماست؟ اگر این دلیران نبودند فریادهامان در گلو خفه میشد و ما باید فقط سکوت میکردیم. شاید این حرفها شبیه شعار باشد ولی کن ما میدانیم واقعیت است. و امروز که روز شهادت فاطمه ی زهرا دخت پیامبر اسلام است را هم تسلیت میگویم. باید دانست که گریه و غم فاطمه حکومت نبود مگر نه اینکه پیامبر مژده داده بود که تو قبل از همگان بر من ملحق خواهی شد. غم فاطمه علی و تیغ بر گلویش بود. غم فاطمه حسین و جگرپاره شدنش بود. غم فاطمه سربریدن گلوی حسینش بود. غم فاطمه اسیری زینب و اسیری اسلام بود. و غم فاطمه محرومیت من و تو قزنها و نسل ها از آقایمان بود. یا فاطمه معرفت  و شناخت خود و عزیزانت را نصیب ما کن تا در روزی که حق و باطل آمیزند ما بر حق باشیم.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1389 توسط مریم

امروز سر کلاس کب( کسب و کار) بودیم استاد گفت یه شتر در یک برگه بکشید. شما هم این کار رو بکنید. بعد گفت حالا به شتر هایی که کشیدید نگاه کنید اگه شترهاتون بالای صفحه است شما اعتماد به نفس بالایی دارید اگه وسط صفحه است شما واقع نگر هستید و اگر شتر کشیده شده در پایین صفحه است شما اعتماد به نفس کمی دارید. بله من هم یه شتر کشیدم چه شتری بالای صفحه بود ولی متاسفانه کوچک بود و این یعنی من اعتماد به نفس دارم ولی کمه. خوب با این کلاس ها کم کم خودم رو و جامعه ام رو پیدا میکنم و دید زندگیم رو خودم رقم میزنم. از پارسال به این ور دیدم نسبت به زندگی و خودم و خواسته هام و آرزوهام عوض شده و هر روز بیشتر شکل میگیره. در حالی که در دانشگاه در خودم گم بودم . هر چند دیره ولی خوب بازم شکر. فقط امیدوارم به راه درستی برم و خواسته هام نامعقلانه نباشه. خوب حالا شمام به شتر هاتون نگاه کنید. شما چطور آدمی هستید؟ تا حالا اصلا؛ فکر کرده بودید با شتر یه جنبه از زندگی شما روشن میشه! امتحان کنید.ضرر نمیکنید.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1389 توسط مریم

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خوهد شست؟؟؟

این روزها هوا بارانی ست درست مثل بیشتر لحظات زندگی من. من با باران دوستم و از اینکه خدا اون رو آفریده شکر می کنم. واقعا اسم باران فقط برازنده ی باران  است و بس.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1389 توسط مریم

بله من با یک تنبلی کوچک تقریبا؛ یک میلیون از دست دادم با یه تلفن کوچک می تونستم قرارداد  یک ساله ام رو ببندم اما تنبلی من باز کار دستم داد و هم کار رو از دست دادم هم سابقه رو و هم این رو نوشتم که در انجام کار دیگه ایی تنبلی نکنم چون چوبش رو می خورم. بعد فکر کردم ببین من دیگه چه کارایی رو پشت گوش انداختم و کی خواهم فهمید و به چه قیمتی ؟ شاید گاهی چیزی قیمتی تر از امروز و عمرم رو از دست بدم. پس تا جوان هستم و سالم هستم

همت مضاعف کار مضاعف باید داشته باشم.


نوشته شده در تاریخ شنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1389 توسط مریم

امروز من عینکی شدم. مثل خیلی ها . امروز دلم برای خودم سوخت مثل خیلی ها.امروز دلم برای مادرم تنگ شد مثل خیلی ها. امروز برای خیلی ها دعا کردم مثل خیلی ها. بله زندگی همه ی ماها شبیه همه. اما دید ما فرق داره . امروز عزیزی می گفت ما یعنی هر کسی عذاب این دنیا و اون دنیاش رو خودش محیا می کنه. از سن اون تقریبا؛ ۸۳ سال می گذشت. گفتم اگه روزی روزگاری من به جای اون برسم چه دیدگاهی خواهم داشت. دوست دارم دنیام رو بیشتر بشناسم.

راست میگن که:

هر روز شروع قصه ایی ست ...

یا

امروز به قصه ی دل من گوش میدهی

فردا آنرا چو قصه فراموش می کنی. فروغ





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1389 توسط مریم

من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیدار تو را دیدم و بیمار شدم

فارغ از خود شدم و کوس انالحق بزدم

همچو منصور گرفتار سر دار شدم

بگذارید که از میکده یادی بکنم

من که با دست بت میکده بیدار شدم


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1389 توسط مریم

آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست

عالمی دیگر بباید ساخت وزنو آدمی


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 19 فروردین ماه سال 1389 توسط مریم

هر خوبی از توست و من هوای تو کردم دلم میخواد روبروت بشینم و همه ی حرفام رو بهت تک تک بدون کم و کسری بگم و این کار رو هر روز می کنم ولی نه من از تو دورم ولی تو نزدیکم هستی تو رو به خودت قسم به حرفام گوش کن اونوقت حتی اگه توی دلم یه عالمه غصه داشته باشم سبک می شوم و انگار هیچ غمی تو دلم نمیمونه جز دوری از تو و آرزوی رسیدن به تو. دلم برات تنگ شده خودت میدونی چقدر عاشقتم دوست دارم خداجون


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 19 فروردین ماه سال 1389 توسط مریم

سلام سال نو مبارک امسال لحظه ی تحویل سال ما همه دور هم بودیم و ساعت ۹ شب سال تحویل شد ما همه برای هم آرزو کردیم و این بزرگترین چیزی بود که من از خدا خواسته بودم امسال سال همت مضاعف کار مضاعف بود و من می خواهم همراه این سال بدوم شما هم بدوید .


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 فروردین ماه سال 1389 توسط مریم

امسال تصمیم گرفتم که به نوروز و بهار و عید و خلاصه به همه چیز بی توجهی کنم کارام هم زیاد بود و حوصله ی خودم رو نداشتم چه برسه به نوروز و جشن...

ولی دیدم نه نمیشه درختها بی آنکه بهار اومده باشه شکوفه باران شدند گنجشکها از سر و کول هم بالا میرند و زمین از سبزه ایی پرشده که من رو مدهوش کرد و آدمها رو دیدم که میدوند تا به کاراشون برسند اونوقت من چرا بی توجه باشم من که احسن الخالقین هستم من که جانشین خدا در روی زمین هستم چرا نسبت به روز آفرینش خودم و دیگر آدمها بی توجهی کنم آخه نوروز به قراری روز آفرینش آدم و حواست. خلاصه ابر و ماه و خورشید و فلک در کارند تا تو مریم عید بگیری نه به این معنی که دلت رو انبان خوراکی ها کنی نه به ین دلیل که لباس نو بپوشی نه نه نه به این دلیل که آدم باشی . پا شدم و به مادر در تمیزی خانه کمک کردم و برای آمدن عید و ظهور آدمیت به استقبال بهار نشستم و منتظر شدم.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 اسفند ماه سال 1388 توسط مریم

 دلم یه لحظه برای سال ۸۸ سوخت که داره میره و بعد گفتم دلم برای خودم بسوزه که چه روزهایی رو در این روز از دست دادم و نتونستم برنامه ها و کارهایی که میبایست انجام میدادم رو انجام بدم یا شروع کنم یا تموم کنم. بعد از خدا خواستم منو ببخشه که برای یک سالی که به من داد و من از اون استفاده نکردم حلالم کنه. بعد دلم برای خودم و آینه های غبار گرفته ی دلم تنگ تنگ شد طوریکه برای خودم و دلم دلم گرفت. چقدر من از چیزهایی که دوست داشتم عقب موندم یا ... خدایا دلم رو غبار دنیا گرفته کمک کن غبارش رو بشورم و با دلی پاک و تازه برای عید به سراغت بیام. عاشقانه دوست دارم و می پرستمت منو تنها نذار .


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 اسفند ماه سال 1388 توسط مریم

این روزها که می گذرد هر روز احساس می کنم که کسی در با صدا می کند.


نوشته شده در تاریخ جمعه 30 بهمن ماه سال 1388 توسط مریم

فردا اربعین است و من نمیدانم چگونه گذشت که چهل روز بر حسین و یارانش گذشت. نمیدانم بر زینب و رقیه چه گذشت. نمیدانم بر تک تک آنان که حسین را اقامه کردند چه گذشت. میخواستم امسال چیز زیادی از حسین یاد بگیرم اما پای مادرم شکست و من غافل تر از هیشه در خواب ماندم و عصر یادم افتاد بله چهل روز که نه هزارو چهارصد سال از عاشورا و عاشورائیان گذشت و ما هنوز به عمق این واقعه پی نبردیم . نه فکر نکنید که من چیز زیادی از حسین میدانم . نه فقط من یک غافل بیش نیست که گاهی دوست داره یادش بیاد چه هدفهایی رو باید دنبال کنه ولی وقتی روز میشه همه ی هدفها رو گم نمی کنه اما یا یادش میره یا فکر میکنه که کارهای مهمتری داره که باید انجام بده و بعد میبینه بله ...زندگی اون تموم شده و به هدفهایی رو که میخواست نرسیده. برام دعا کنید چون امشب میخوام یه هدف خوب و اساسی از خدا بگیرم که زندگیم رو زیرو رو کنه. امیدوارم همه ی عاشقان حسین به هدفهاشون برسند. حالا همه باهم حسین رو صدا کنیم. شاید جایی صدامون رو بشنوه و هدایتمون کنه. انشاالله

یا حسین یا حسین یا حسین


نوشته شده در تاریخ جمعه 16 بهمن ماه سال 1388 توسط مریم
   1      2   >>
قالب وبلاگ